برگی از تقویم تکرارم زمان گم کرده ام
درپی فصلی زمینی آسمان گم کرده ام
در غمی جغرافیایی داغ تاریخی شدم
خویش را از همچنین تا همچنان گم کرده ام
فعل استمرار ماضی در نمیدانم شدم
فاعل مستقبل فصل وزمان گم کرده ام
پاره ای عشقی مجازی بوده ام در آینه
انعکاس خویش را در کهکشان گم کرده ام
بوریای بودنم فرش خراباتی نشد
بوی مینای دلم در لامکان گم کرده ام
ساحر سحر سکوتم بی الفبای خیال
شعر تاریکم که شهر آسمان گم کرده ام
